تبليغاتX
تو.تویی؟!***you.are you?!

تو.تویی؟!***you.are you?!
داستان های کوتاه و شگفت انگیز 
قالب وبلاگ

http://roozgozar.comhttp://roozgozar.comhttp://roozgozar.comhttp://roozgozar.comhttp://roozgozar.comhttp://roozgozar.comhttp://roozgozar.comhttp://roozgozar.com

[ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ] [ 20:46 ] [ نیلوفر ]

از خدا پرسیدم:وقت داری با من گفت و گو کنی؟

خدا لبخندی زد و پاسخ داد:زمان من بی نهایت است٬چه سوالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟

من سوال کردم:چه چیزی در آدم ها شما رو بیشتر متعجب می کند؟

خدا جواب داد:

- اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند.

-اینکه سلامتی خود را به خاطر به دست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند!

-اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و زمان حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند.

-اینکه به گونه ای  زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند!

دست خدا٬دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت...

سپس من سوال کردم:به عنوان پروردگار٬دوست داری بندگانت چه درس هایی در زندگی بیاموزند؟

خدا پاسخ داد:

-اینکه یاد بگیرند٬نمی توانند کسی را وادار کنند تا به آن ها عشق بورزد.

تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند.

-اینکه یاد بگیرند٬که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.

-اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند.

-اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها٬چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخم ها التیام یابند.

-یاد بگیرند٬که فرد غنی٬کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است.

-اینکه یاد بگیرند٬کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند.

-اینکه یاد بگیرند٬دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

-اینکه یاد بگیرند٬کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند.

با افتادگی خطاب به خدا گفتم:از وقتی که به من دادید سپاس گذارم٬چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آن ها بدانند؟

خدا لبخندی زد و گفت:

 

فقط اینکه بدانند من اینجا هستم...."همیشه"

[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 22:46 ] [ نیلوفر ]
«کرایسلر»یکی از موسیقی دانان بزرگ٬پس از اجرای یک برنامه برجسته تکنوازی٬مخاطب یکی از حضار قرار گرفت:

- آقای کرایسلر!حاضر بودم نیمی از زندگیم را بدهم تا بتوانم مثل شما ویولن بزنم.

کرایسلر پاسخ داد:«من هم دقیقا همین کار را کردم.»

 

اگر چه یک شبه به موفقیت رسیدم؛اما همین یک شب٬سی سال به درازا کشید!

                                                        ری کراک

                                                 (بنیان گذار رستوران های زنجیره ای مک دونالدز)

[ جمعه هجدهم فروردین 1391 ] [ 19:47 ] [ نیلوفر ]

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان،بیماران یک تخت به خصوص در حدود ساعت 10 صبح روز های یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت و ضعف مرض آنان نداشت!

این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت 10 صبح روزهای یکشنبه می میرد!

به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از بحث و تبادل نظر تصمیم براین شد که در اولین یکشنبه،چند دقیقه قبل از ساعت 10،در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.

در محل و ساعت موعود بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند،بعضی دوربین فیلم برداری با خود و ....

دو دقیقه به ساعت 10 مانده بود که «جانسون»نظافتچی پاره وقت روز های یکشنبه وارد اتاق شد.دو شاخه برق دستگاه حفظ حیات را از پریز برق در آورده و دوشاخه جارو برقی خود را به پریز زد و مشغول به کار شد...!!


[ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ 0:0 ] [ نیلوفر ]

سارا هشت ساله بود که از صحبت پدر و مادرش فهمید برادر کوچکش سخت مریض است و پولی هم برای مداوای آن ندارند.

پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادرش را بپردازد.

سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه میتواند پسرمان را نجات دهد سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و ازیر تخت قلک کوچکش را در آورد.

قلک را شکست.سکه ها رو،رو تخت ریخت و آنها را شمرد.

«فقط پنج دلار!!»

بعد آهسته از در عقبی،خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت.

جلوی پیشخوان انتظار کشید تا دارو ساز به او توجه کند،ولی دارو ساز سرش به مشتریان گرم بود.بالاخره سارا حوصله اش سر رفت و سکه ها رو محکم رو شیشه پیشخوان ریخت.

دارو ساز جا خورد و گفت:چه می خواهی؟

دخترک جواب داد:برادرم خیلی مریض است،می خواهم«معجزه»بخرم.قیمتش چقدر است؟

دارو ساز با تعجب پرسید:چی بخری عزیزم؟!!

دخترک توضیح داد،برادر کوچکش چیزی در سرش رفته و بابام می گوید فقط معجزه می تواند او را نجات دهد،من هم می خواهم معجزه بخرم،قیمتش چقدر است؟

دارو ساز گفت:متاسفم دختر جان ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت:شما را به خدا،برادرم خیلی مریض است و بابام پول ندارد و این تمام پول من است.من از کجا می توانم معجزه بخرم؟؟؟؟

مردی که گوشه ای ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت از دخترک پرسید:چقدر پول داری؟

دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد.مرد لبخندی زد و گفت:آه چه جالب!!!فکر می کنم این پول برای خرید معجزه کافی باشد.بعد به آرامی دست او را گرفت:من می خواهم برادر و والدینت را ببینم.فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد...

آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.

فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجان یافت.

پس از جراحی پدر نزد دکتر رفت و گفت:از شما متشکرم.نجات پسرم یک معجزه واقعی بود،می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟

دکتر لبخندی زد و گفت:هزینه عمل 5 دلار می شد که قبلا پرداخت شده!


اگر بتوانی همه کار هایت را با عشق انجام بدهی و نسبت به همه کس عشق بورزی،زندگی ات دگرگون می شود.

                                                                                                              چارلز هانل

[ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 22:58 ] [ نیلوفر ]
روزی ابراهیم ادهم از بازار بصره عبور می کرد.مردم اطراف او را گرفتند و گفتند یا ابراهیم٬خداوند در قرآن می فرماید:«مرا بخوانید تا شما رو اجابت کنم»٬ما دعا می کنیم اما دعای ما اجابت نمی شود!

ابراهیم گفت:ای مردم بصره علت آن ده چیز است:

۱-خدارا شناختید٬ولی اورا ادا نکردید.

۲-قرآن را می خوانید ولی عمل نمی کنید.

۳-ادعای محبت رسول خدا را دارید در حالی که با اولاد او دشمنی می کنید.

۴-ادعای دشمنی با شیطان را دارید و حال آنکه در عملاَ او موافقید.

۵-می گویید بهشت را دوست داریم٬اما برای رسیدن به آن عملی انجام نمی دهید.

۶-اظهار ترس از جهنم می کنید٬ولی خود را در آن انداخته اید.

۷-مشغول عیب گویی مردم شدید و از عیب خود غافل ماندید.

۸-ادعای بیزاری از دنیا دارید ولی در جمع آن حرص می زنید.

۹-اعتقاد به مرگ و قیامت دارید٬ولی خود را آماده نکرده اید.

۱۰-مردگان را دفن می کنید ولی از مرگ آن ها عبرت نمی گیرید.

[ چهارشنبه هفتم دی 1390 ] [ 22:58 ] [ نیلوفر ]

با نام"عشق خریدنی نیست":

با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه٬

رختخواب خرید ولی خواب نه٬

ساعت خرید ولی زمان نه٬

می توان مقام خرید ولی احترام نه٬

می توان کتاب خرید ولی دانش نه٬

دارو خرید ولی سلامتی نه٬

خانه خرید ولی زندگی نه٬

و بالاخره٬می توان قلب خرید٬ولی عشق را نه!!!

[ شنبه نوزدهم آذر 1390 ] [ 22:59 ] [ نیلوفر ]

پیرمردی٬تنها در روستایی زندگی می کرد.او قصد داشت مزرعه ی سیب زمینی خود را شخم بزند٬اما کار بسیار سختی بود و تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان به سر میبرد.

پیرمرد نامه ای به پسرش نوشت و وضعیت خود و مزرعه را برای او توضیح داد:

"پسر عزیزم٬من حال خوشی ندارم٬چرا که امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم.من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم٬چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست می داشت.من برای کار در مزرعه خیلی پیر شده ام.اگر تو این جا بودی تمام مشکلات من حل می شد و مزرعه را برای من شخم می زدی.دوستدار تو پدرت!"

پس از مدتی پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد:

"پدر به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن٬من آنجا اسلحه پنهان کرده ام!"

سپیده دم روز بعد٬دوازده نفر از ماموران و افسران پلیس محلی نزد پیرمرد آمدند و تمام مزرعه را زیر و رو کرند.بدون آنکه اسلحه ای پیدا کنند.پیرمرد بهت زده نامه ی دیگری برای پسرش فرستاد و او را از آن چه که روی داده بود مطلع کرد و از این امر اظهار سر در گمی نمود!

پسرش پاسخ داد:"پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار٬این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم!"

[ جمعه بیستم آبان 1390 ] [ 14:30 ] [ نیلوفر ]

پسر و پدری داشتند در کوه قدم می زدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد٬به زمین افتاد و داد کشید:آ آ آ ی ی ی!!!!!

صدایی از دور دست آمد:آ آ آ ی ی ی!!!!!

پسرک با کنجکاوی فریاد زد:تو کی هستی؟؟؟

پاسخ شنید:تو کی هستی؟؟؟

پسرک خشمگین شد و فریاد زد:ترسو!!!

باز پاسخ شنید:ترسو!!!

پسرک با تعجب از پدرش پرسید:چه خبر است؟؟

پدر لبخندی زد و گفت:پسرم٬توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد:تو یک قهرمان هستی!!

صدا پاسخ داد:تو یک قهرمان هستی!!

 

پسرک بازب یشتر تعجب کرد.

پدرش توضیح داد:مردم می گویند که این انعکاس کوه هست ولی این در حقیقت انعکاس زندگیست.هر چیزی بگویی یا انجام دهی٬زندگی عینا به تو جواب می دهد...

اگر عشق را بخواهی٬عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی٬آن را حتما به دست خواهی آورد.هرچیزی را که بخواهی زندگی به تو همان را خواهد داد.

 

شمایید که با حرکت خود٬دنیایتان را خلق می کنید.

                                                                                                وینستون چرچیل

[ دوشنبه چهارم مهر 1390 ] [ 21:19 ] [ نیلوفر ]

داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.او پس از سال ها آماده سازی٬ماجراجویی خود را آغاز کرد.

ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود.شب٬بلندی های کوه را در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید.همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت.ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.

همان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد.در حالی که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مگیده شدن به وسیله ی جاذبه٬او را در خود می گرفت.

همچنان سقوط می کرد٬در آن لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگیش به یادش آمد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است.ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شد و در میان آسمان معلق ماند.در این لحظه سکون٬چاره ای برایش نماند جز آنکه فریاد بزند خدایا کمکم کن!!!!

ناگهان صدای پرطنینی از آسمان شنیده شد:

چه می خواهی؟

- ای خدا نجاتم بده!

واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم؟

- البته که باور دارم!

اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن!

یک لحظه سکوت...و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.

گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند.بدنش از طناب آویزان بود و با دست هایش مجکم طناب را گرفته بود در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت!

نتیجه:

"وقتی ایمان داری٬واقعا ایمان داشته باش!"

[ دوشنبه سی و یکم مرداد 1390 ] [ 0:0 ] [ نیلوفر ]

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی لیز خورده و روی دیواره گودال گیر کردند.

بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است٬به دو قورباغه دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست٬شما به زودی سقوط می کنید و می میرید!

دو قورباغه٬این حرف ها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند.

اما قورباغه های دیگر٬مدام می گفتند که دست از تلاش بردارند٬چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد.

بالاخره یکی از دو قورباغه٬تسلیم گفته ی دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت.

سرانجام به داخل گودال پرت شد و مرد.

اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد.

هرچه بقیه قورباغه ها فریاد زدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارند٬او مصصم تر می شد!!تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد.

وقتی بیرون آمد٬بقیه قورباغه ها از او پرسیدند:"مگر تو حرف های ما را نمی شنیدی؟؟!!"

معلوم شد که قورباغه ناشنواست!در واقع٬او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند!

[ جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ] [ 0:0 ] [ نیلوفر ]

در زمان های گذشته٬پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل مردم راببیند خودش را در جایی مخفی کرد.

بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه٬بی تفاوت از کنار صخره می گذشتند.بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد.حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ...با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت.

غروب٬یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود٬نزدیک سنگ شد.بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد.

ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود٬کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد.پادشاه در آن یادداشت نوشته بود:

"هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی شما باشد!"

[ جمعه چهاردهم مرداد 1390 ] [ 0:0 ] [ نیلوفر ]

کودکی ده ساله که دست چپش در حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود،برای تعلیم فنون رزمی جدو به یک استاد سپرده شد.پدر کودک اصرار داشت از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد!

استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاه ها ببیند!

در ط.ل شش ماه،استاد فقط روی بدن سازی کودک کار می کرد و د ر عرض این شش ماه حتی یک فن جودو هم به او یاد نداد.بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود.استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و کودک توانست در میان اعجاب همگان،با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد!

سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاه ها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات کشوری!

آن کودک یک دست،موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان کشوری برگزیده شود.

وقتی مسابقات به پایان رسید،در راه بازگشت به منزل٬کودک از استاد راز پیروزیش را پرسید،استاد گفت:

"دلیل پیروزی تو این بود که اولـا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی،ثانیا تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه تنها را شناخته شده برای مقابله با این فن،گرفتن دست چپ تو بود،که تو چنین دستی نداشتی!

یاد بگیر که در زندگی،از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده کنی،راز موفقیت در زندگیی داشتن امکانات نیست،بلکه استفاده از بی امکاناتی،به عنوان نقطه قوت است!

[ جمعه هفتم مرداد 1390 ] [ 0:0 ] [ نیلوفر ]

داستانی در مورداولین دیدار«امت فاکس»،نویسنده و فیلسوف معاصر،از رستوران سلف سرویس؛هنگامی که برای نخستین بار به آمریکا رفت.وی که تا آن زمان،هرگز به چنین رستورانی نرفته بود در گوشه ای به انتظار نشست با این نیت که از او پذیرایی شود.

اما هر چه لحظات بیشتری سپری می شد ناشکیبایی او از این که می دید پیشخدمتها کوچکترین توجهی به او ندارند،شدت گرفت.از همه بدتر اینکه مشاهده می کرد کسانی که پس از او وارد شده بودند در مقابل بشقاب های پراز غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.

وی با ناراحتی به مردی که بر سر میز مجاور نشسته بود،نزدیک شد و گفت:«من حدود بیست دقیقه است که در اینجا نشسته ام بدون آنکه کسی کوچکترین توجهی به من نشان دهد.حالا می بینم شما که پنج دقیقه پیش وارد شدید با بشقابی پر از غذا در مقابلتان اینجا نشسته اید!موضوع چیست؟مردم این کشور چگونه پذیرایی می شوند؟»

مرد با تعجب پرسید:«ولی اینجا سلف سرویس است.»

سپس به قسمت انتهایی رستوران جایی که غذاها به مقدار فراوان چیده شده بود،اشاره کرد و ادامه داد:«به آنجا بروید،یک سینی بردارید و هرچه می خواهید،انتخاب کنید،پول آن را بپردازید،بعد اینجا  بنشینید و آن را میل کنید!»

امت فاکس،که قدری احساس حماقت می کرد،دستورات مرد را پی گرفت.

اما وقتی غذا را روی میز گذاشت ناگهان به ذهنش رسید که....

زندگی هم در حکم یک سلف سرویس است!هم نوع رخداد،فرصت،موقعیت،شادی،سرور و غم در برابر ما قرار دارد...

در حالی که اغلب ما بی حرکت به صندلی خود چسبیده ایم و آن چنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ایم که چرا او سهم بیشتری دارد؟

که هرگز به ذهنمان نمی رسد خیلی ساده از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است،سپس آنچه می خواهیم٬برگزینیم!

[ جمعه سی و یکم تیر 1390 ] [ 0:0 ] [ نیلوفر ]

این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است!

شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد(خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوار های چوبی هستند).این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دیدکه میخی از بیرون به پایش کوفته شده است.دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد!

وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرداین میخ ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!چه اتفاقی افتاده؟

مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مانده!

در یک قسمت تاریک بدون حرکت٬چنین چیزی امکان ندارد و غیرقابل تصور است!!

متحیر از این مسئله٬کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.تو این مدت چکار می کرده؟چگونه و چی می خورده؟

همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولک دیگری با غذایی در دهانش ظاهر شد!

مرد شدیدا منقلب شد...

ده سال مراقبت!!!چه عشقی!چه عشق قشنگی!

 

اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق این بزرگی داشته باشد٬پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم...

آگر سعی کنی...

[ پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390 ] [ 0:0 ] [ نیلوفر ]

مردی در سواحل مکزیک به هنگام غروب خورشید در حال قدم زدن بود٬همانطوری که راه می رفت شخص دیگری را مشاهده کرد٬همانطوری که به وی نزدیک می شد٬متوجه شد که او به طور مداوم خم شده٬چیزی را از روی زمین برداشته و به میان اقیانوس پرتاب می کند.

مرد با تعجب به او نزدیک شد و پرسید:"عصر به خیر رفیق٬چکار می کنی؟"

شخص پاسخ داد:"اکنون هنگام پایین رفتن آب دریا است و این ستارگان زیبای دریایی٬در ساحل به جا مانده اند٬اگر به داخل اقیانوس برنگردند از کمبود اکسیژن خواهند مرد٬خوب من دارم آن ها را به داخل آب می اندازم."

مرد به او گفت:"اما هزاران ستاره دریایی در ساحل افتاده اند٬تو نخواهی توانست به همه آن ها برسی٬آن ها بسیار زیادند٬این اتفاق همه روزه در صدها کیلومتر ساحل بالا و پایین این منطقه رخ می دهد٬امکان ندارد که بتوانی تغییری ایجاد کنی."

آن شخص لبخند زده٬خم شد و ستاره دیگری را برداشت و همانطوری که آن را به میان اقیانوس پرت می کرد پاسخ داد:"برای این یکی تغییری ایجاد شد."

نتیجه:

شما ممکن است احساس نمایید که در دنیای امروز نمی توانید تغییری ایجاد کنید٬اما کافی است که هنگامی که هنگام آن فرا رسید٬تنها در یک زندگی تغییری ایجاد نمایید!...

[ پنجشنبه شانزدهم تیر 1390 ] [ 0:0 ] [ نیلوفر ]

روزی مردی خوابی عجیبی دید!

دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آن ها نگاه میکند.هنگام ورود٬دسته ی بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند٬باز می کنند و داخل جعبه می گذارند.

مرد از فرشته پرسید:شما چه کار می کنید؟فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد٬گفت:این جا بخش دریافت است و ما دعاها را و در خواست های مردم از خداوند ر٬اتحویل می گیریم.

.

.

مرد کمی جلوتر رفت٬باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذ هایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.

.

.

مرد پرسید:شماها چه کار می کنید؟یکی از فرشتگان با عجله گفت:این جا بخش ارسال است٬ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.

مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است.

مرد با تعجب پرسید:شما بیکارید؟

فرشته جواب داد:این جا بخش تصدیق جواب است.مردمی که دعاهایشان مستجاب شده٬باید جواب بفرستند ولی فقط عده ی بسیار کمی جواب می دهند.

مرد از فرشته پرسید:مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد:بسیار ساده٬فقط کافیست بگویند:

«خدایا شکر»

 

عشق و سپاس گزاری می تواند اعجاز کند و دریاها را از هم بشکافاند و کوه ها را حرکت دهد و بیماری ها را شفا دهد.

دکتر جان مارتینی         

 

[ پنجشنبه نهم تیر 1390 ] [ 0:0 ] [ نیلوفر ]

مردی به استخدام یک شرکت  بزرگ چند ملیتی در آمد.در اولین روز کار خود٬با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد:"یک فنجان قهوه برای من بیاورید."

صدایی از آن طرف پاسخ داد:"شماره داخلی را اشتباه گرفته ای.می دانی تو با کی داری حرف میزنی؟"

کارمند تازه وارد گفت:"نه"

صدای آن طرف گفت:"من مدیر اجرایی شرکت هستم٬احمق!!"

مرد تازه وارد٬با لحنی حق به جانب گفت:"و تو می دانی با کی حرف میزنی٬بیچاره؟"

مدیر اجرایی گفت:"ته"

کارمند تازه وارد گفت:"خوبه"

و سریع گوشی را گذاشت!

 

همه قدرت شما بستگی به این دارد که از این قدرت آگاهی داشته باشید.

چارلز هانل

[ پنجشنبه دوم تیر 1390 ] [ 0:0 ] [ نیلوفر ]

مرد قوی هیکل٬در چوب بری استخدام شد و تصمیم گرفت خوب کار کند.

روز اول٬ ۱۸ درخت برید.رئیسش به او تبریک گفت و او را به ادامه کار تشویق کرد.روز بعد با انگیزه بیشتری کار کرد٬ولی۱۵ درخت برید.

روز سوم بیشتر کار کرد٬اما فقط ۱۰ درخت برید٬به نظرش آمد که ضعیف شده است.

پیش رئیسش رفت٬عذر حواست و گفت:

"نمی دانم چرا هرچه بیشتر تلاش میکنم٬درخت کمتری میبرم!"

رئیسش پرسید:

"آخرین بار کی تبرت را تیز کردی؟"

او گفت:

"برای این کار وقت نداشتم.تمام مدت مشغول بریدن درختان بودم!"

 

نتیجه:

برای اینکه در دنیای رقابتی امروز٬همیشه حرفی برای گفتن داشته باشی٬باید برای به روز کردن خودت٬وقت بذاری!وگرنه . . .

[ پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390 ] [ 0:0 ] [ نیلوفر ]

یکی از بهترین و قابل توجه ترین،کشتی های غلامرضا تختی با<<پتکوف سیراکف>>قهرمان نامدار بلغارستانی برگزار شد.

 

هر دو به دور نهایی رسیده بودند.شگرد سیراکف٬«بارانداز»سریع و بسیار فنی بود.کشتی که شروع شد٬تختی یک بار زیر گرفت و سیراکف را خاک کرد و پای او را در«سگک»خود گیر انداخت.سیراکف روی سگک مقاوت کرد و کشتی«سرپا»اعلان شد.غلامرضا«زیر»گرفت واو را خاک کرد و باز پای او را در سگک خود تحت فشار قرار داد.

دقیقه سوم کشتی بود.فشار سگک موجب ناراحتی شدید فشار پای سیراکف شد.او با دست به پایش اشاره کرد.تختی که متوجه ناراحتی او شده بود٬سیراکف را رها کرد و از جا بلند شد.فریاد اعتراض تماشاچیان بلند شد که چرا این کار را کردی؟

سیراکف که این عمل جوانمردانه را از حریف خود دید٬منتظر داور نشد و دست تختی را به عنوان برنده بلند کرد.

 

زنده باد تختی و مرام و مردانگی بی نظیرش

«روحش شاد و یادش گرامیم»  

[ پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390 ] [ 0:0 ] [ نیلوفر ]

یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.

چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود٬تصمیم گرفت برای گذران وقت٬کتابی خریداری کند.همراه کتاب٬یک بسته بیسکویت هم خرید.

او بر روی صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.در کنار او یک بسته بیسکویت بود و در کنارش مردی نشسته بود و داشت روزنامه می خواند.

وقتی که او نخستین بیسکویت را یه دندان گذاشت متوجه شد که مرد هم یک بیسکویت برداشت و خورد.او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.

پیش خود فکر کرد:«بهتر است ناراحت نشوم شاید اشتباه کرده باشد.»

ولی این ماجرا تکرار شد.هر بار که او بیسکویت بر می داشت٬آن مرد هم همین کار را می کرد.این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی خواست واکنش نشان دهد.وقتی که تنها یک بیسکویت باقی مانده بود٬پیش خود فکر کرد:«حالا ببینم این مرد بی ادب چه کار خواهد کرد؟»

مرد آخرین بیسکویت را نصف کرد و نصفش را خورد.

این دیگه خیلی پررویی می خواست!او حسابی عصبانی شده بود.در این هنگام بلند گوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست.

آن زن کتابش را بست٬چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.

وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست٬دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساکش قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکویتش آنجاست٬باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد!!از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکویتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.آن مرد بیسکویت هایش را با او تقسیم کرده بود٬بدون آنکه عصبانی و بر آشفته شده باشد...

 

نتیجه گیری این داستان خاص را می گذارم به عهده خودتان!

[ پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390 ] [ 0:0 ] [ نیلوفر ]

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد... در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند.سپس به او گفتند:

«باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جایی از بذنت آسیب ندیده»

 

پیرمرد غمگین شد٬گفت عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست.

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.

پیرمرد گفت:همسرم در خانه سالمندان است.هر روز صبح به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت:خودمان به او خبر می دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت:خیلی متاسفم٬او آلزایمر دارد.چیزی را متوجه نخواهد شد!حتی مرا هم نمی شناسد!

پرستار با حیرت گفت:وقتی نمی داند شما چه کسی هستید٬چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته٬به آرامی گفت:

                                                       اما من که می دانم او چه کسی است ...

[ پنجشنبه پنجم خرداد 1390 ] [ 0:0 ] [ نیلوفر ]

یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت.بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت!

پرسش این بود:

شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید.از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می گذرید٬سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند:

یک پیرزن که در حال مرگ است.یک پزشک که قبلا جان شما را نجات داده است و یک خانم یا آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید.

شما می توانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید.کدام را انتخاب خواهید کرد؟دلیل خود را شرح دهید.پیش از اینکه ادامه حکایت را بخوانید شما نیز کمی فکر کنید!

قاعدتا این آزمون نمی تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خودش را دارد:

پیرزن در حال مرگ است٬شما باید ابتدا او را نجات دهید.هرچند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد.

شما باید پزشک را سوار کنید٬زیرا قبلا جان شما را نجات داده است و این فرصتی است که می توانید جبران کنید.اما شاید هم بتوانید بعدا جبران کنید.

شما باید شخص مورد علاقه تان را سوار کنید٬زیرا اگر این فرصت را از دست بدهید ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا کنید.

.

.

از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند٬شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد!او نوشته بود:(سوییچ ماشین را به پزشک می دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم منتظر اتوبوس می مانیم.)

[ چهارشنبه چهارم خرداد 1390 ] [ 20:29 ] [ نیلوفر ]

مو و سام٬سالیان سال با هم دوست بودند.سام در بستر مرگ افتاده بود و مو برای عیادت و دیدنش پیش او رفته بود.

- سام!می دونی که در طول زندگی٬من و تو بیس بال را خیلی دوست داشتیم٬یه لطفی در حق من میکنی رفیق؟وقتی رفتی بهشت٬به من بگو اونجا هم بیس بال بازی می کنند؟

- مو!من و تو سالیان طولانی دوستان خوبی برای هم بودیم٬این درخواست تو را حتما انجام می دم.

سام مرد ...

چندین شب است که از مرگ او می گذرد.مو خوابیده است٬صدایی از دور می شنود که گویی او را خطاب می کند!مو ناگهان بلند می شود:

- کیه؟؟

- منم سام!

- یعنی چی؟سام مرده!

- دارم بهت میگم من سام هستم!

- اِ...اِ...تویی؟کجایی؟

- من تو بهشتم٬اومدم بت بگم دوتا خبر برات دارم!یکی خوب و یکی بد!

- اول خبر خوبه رو بگو.

- خبر خوب اینه که تو بهست بیس بال هست.

- جدی میگی؟!پس عالیه٬حالا خبر بد چیه؟؟

- تو سه شنبه تو تیم هستی!!

[ یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390 ] [ 19:0 ] [ نیلوفر ]

زن و شوهر جوانی سوار بر موتور سیکلت در دل شب می راندند ...

آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند ...

زن جوان:یواش تر برو من می ترسم!

مرد جوان:نه٬اینجوری خیلی بهتره!

زن جوان:خواهش می کنم٬من خیلی میترسم!

مرد جوان:خوب٬اما اول باید بگی دوستم داری ...

زن جوان:دوستت دارم٬حالا میشه یواشتر برونی ...

مرد جوان:مرا محکم بگیر ...

زن جوان:خوب٬حالا میشه یواشتر برونی؟

مرد جوان:باشه٬به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری٬آخه نمی تونم راحت برونم٬اذیتم میکنه.

روز بعد روزنامه ها نوشتند:

((برخورد یک موتور سیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.))

.

.

.

در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکت رخ داد٬یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت ...

 

مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود٬پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند ...

[ دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390 ] [ 23:5 ] [ نیلوفر ]

می گویند"مریلین مونرو"یک وقتی نامه ای نوشت به"آلبرت انیشتن"که:

فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه هایمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند!

آقای"انیشتین"هم نوشت:

ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم!واقعا هم که چه غوغایی می شود!ولی این یک روی سکه است.فکرش را بکنید که اگر قضیه برعکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود!

[ جمعه نوزدهم فروردین 1390 ] [ 21:50 ] [ نیلوفر ]

ملانصرالدین هر روز در بازار گدایی می کرد. مردم با نیرنگی،حماقت او دست می انداختند.دو سکه(یکی طلا و دیگری نقره)به او نشان می دادند؛اما ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد! این داستان در تمام منطقه پخش شد.هر روز،گروهی زن و مرد می آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد. تا این که مرد مهربانی از دیدن این صحنه ناراحت شد...در گوشه میدان به سراغشرفت و گفت:هر وقت دوسکه به تو نشان دادند،سکه طلا را بردار!این جوری هم پول بیشتری گیرت میاد و هم دیگر دستت نمی اندازند. ملانصرالدین پاسخ داد:ظاهرا حق با شماست.اما اگر سکه طلا را بردارم،دیگر پول به من نمی دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آنهایم.شما نمی دانید تا به حال با این کلک چقدر پول گیر آورده ام!

نتیجه:

 اگر کاری که می کنی هوشمندانه باشد،هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند....

[ چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389 ] [ 15:22 ] [ نیلوفر ]

پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد.

مادر که در حال آشپزی بود٬دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند.او نوشته بود:

صورتحساب!!!!

کوتاه کردن چمن باغچه:۵۰۰۰تومان

مراقبت از برادر کوچکم:۲۰۰۰تومان

نمره ریاضی خوبی که گرفتم:۳۰۰۰تومان

بیرون بردن زباله:۱۰۰۰تومان

جمع بدهی شما به من:۱۲۰۰۰تومان!

مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد٬چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت:

بابت ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی٬هیچ.

بابت شب هایی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم٬هیچ.

بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی٬هیچ.

بابت غذا٬نظافت تو٬اسباب بازی هایت٬هیچ.

و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که .... :هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است.

وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند٬چشمانش پر از اشک شد و در حالی که به مادرش نگاه می کرد.گفت:

مامان ... دوستت دارم

آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:

قبلا بطور کامل پرداخت شده!!!

نتیجه:

قابل توجه اونهایی که فکر میکنند ارزش واقعی دوست داشتن و عشق٬با پول محاسبه می شود.

بعضی وقت ها نیازه به این موارد فکر کنیم...

افرادی که دوستشان داریم٬زمانی متوجه ما می شوند٬که دیگر مائی وجود ندارد...

خدا کنه لااقل آنقدر صادق باشند که در نبود ما٬به دوست داشتنمان اعتراف کنند. 

نتیجه گیری منطقی:

جایی که احساسات پا میذاره منطق کور میشه!

مادر متوجه نشد که پسرش داره سرش کلاه میذاره٬جمع بدهی می شه۱۱۰۰۰تومان٬نه۱۲۰۰۰ تومان!!!!

[ شنبه بیست و سوم بهمن 1389 ] [ 20:20 ] [ نیلوفر ]

موسی مندلسون٬آهنگساز بزرگ و شهیر آلمانی٬انسانی زشت و عجیب الخلقه بود.قدی بسیار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشت داشت.

موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختر بسیار دوست داشتنی٬به نام فرومتژه داشت.

موسی در کمال نا امیدی٬عاشق آن دختر شد٬ولی فرومتژه از ظاهر و هیکل از شکل افتاده او منزجر بود.

زمانی که قرار شد موسی به شهر خود بازگردد٬آخرین شجاعتش را به کار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفت و گو با او استفاده کند.دختر حقیقتا از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت٬ولی ابدا به او نگاه نکردو قلب موسی از اندوه به درد آمد.موسی پس از آنکه تلاش فراوان کرد تا صحبت کند٬با شرمساری پرسید:

- آیا می دانیدکه عقد ازدواج انسان ها در آسمان بسته می شود؟

دختر در حالی که هنوز به کف اتاق نگاه می کرد گفت:

- بله٬شما چه عقیده ای دارید؟

- من معتقدم که خداوند در لحظه ی تولد هر پسری مقرر می کند که او با کدام دختر ازدواج کند.

هنگامی که من به دنیا آمدم٬عروس آینده ام را به من نشان دادند٬ولی خداوند به من گفت:

«همسر تو گوژپشت خواهد بود»

درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد بر آوردم و گفتم:

«اوه خداوندا!گوژپشت بودن برای یک زن فاجعه است.لطفا آن قوز را به من بده و هر چه زیباییست به او عطا کن»

فرومتژه سرش را بلند کرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید.

او سالهای سال همسر فداکار موسی مندلسون بود...

[ پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389 ] [ 23:7 ] [ نیلوفر ]

روزی دانشمندی آزمایش جالبی انجام داد.او یک آکواریوم ساخت و با قرار دادن یک دیوار شیشه ای در وسط آکواریوم آن را به دو بخش تقسیم کرد.

در یک بخش٬ماهی بزرکی قرار دادو در بخش دیگر ماهی کوچکی که غذای مورد علاقه ماهی بزرگتر بود.

ماهی کوچک٬تنها غذای ماهی بزرگ بود و دانشمند به او غذای دیگری نمی داد.او برای شکار ماهی کوچک٬بارها و بارها به سویش حمله برد ولی هربار با دیوار نامرئی که وجود داشت برخورد می کرد٬همان دیوار شیشه ای که اورا از غذای مورد علاقه اش جدا می کرد...

پس از مدتی٬ماهی بزرگ از حمله و یورش به ماهی کوچک دست برداشت.او باور کرده بود که رفتن به آن سوی آکواریوم و شکار ماهی کوچک٬امری محال و غیر ممکن است!

در پایان،دانشمند شیشه ی وسط آکواریوم را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز گذاشت.ولی دیگر هیچگاه ماهی بزرگ به ماهی کوچک حمله نکرد و به آن سوی آکواریوم نیز نرفت!!!

دیوار شیشه ای دیگر وجود نداشت،اما ماهی بزرگ در ذهنش دیواری ساخته بود که از دیوار سخت تر و بلند تر می نمود و آن دیوار،دیوار بلند باور خود بود!باوری از جنس محدودیت!باوری به وجود دیواری بلند و غیر قابل عبور!باوری از ناتوانی خویش!

«لطفا دیوار های شیشه ای اطراف خود را که ناشی از باورهای غلط است،بشکنید!!»

[ شنبه شانزدهم بهمن 1389 ] [ 16:16 ] [ نیلوفر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

زندگی زیباتر از اون چیزیست که ما می پنداریم. . .
حتی در بدترین شرایط!
فقط کافیست که به خاطر داشته باشیم:
درست نگاه کنیم
درست فکر کنیم
درست تصمیم بگیریم
و هرگز فراموش نکنیم که
«خدا بزرگ است»
و ناظر اعمال ماست.پس:
«هرچه بودی،بودی.حالا اونی باش که خداوند می خواهد،یعنی خاص و بهترین باش»
............................................
کپی برداری از مطالب این وبلاگ،پاشیدن رنگ خداست به زندگی دیگران؛در رنگی کردن زندگی دیگران درنگ نکنید!
(فقط با ذکر کتاب و گردآوردنده)
............................................
این داستان ها
از کتاب تو.تویی؟!***you.are you?!
بر گرفته شده و گرداورنده این کتاب استاد امیر رضا آرمیون می باشد.
امکانات وب

تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

تصاوير زيباسازی|www.RoozGozar.com|تصاویر زیباسازی

ایران رمان